محمد تقي جعفري
129
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )
آيا واقعا « خود پيشين » نابود مىشود و « خود جديد » مشغول فعاليت مىگردد و هر « خود جديد » خود پيشين را از صفحهء درون بكلَّى ميراند و انسان از آن « خود رانده » شده بيگانه مىگردد اين سؤالى است كه تا كنون پاسخ دقيق به آن داده نشده است . آنچه كه از مطالعهء مباحث مربوطه به دست مىآيد اينست كه « خود رانده شده » منفى مىگردد و انسان از آن « خود » بيگانه مىشود ، بعنوان نمونه چند بيت را از جلال الدين مولوى متذكر مىشويم : از انا چون رست شد اكنون انا آفرين بر آن اناى بىعنا زان اناى بىعنا خوش گشت جان شد جهان او از اناى اين جهان كى شود كشف از تفكر اين انا اين انا مكشوف شد بعد الفنا گرز بر خود زن منى را در شكن ز ان كه پنبهء گوش آمد چشم تن باز مىگويد : تا نميرى نيست جان كندن تمام بىكمال نردبان نايى به بام بىحجابت بايد آن اى ذو لباب مرگ را بگزين و بر در آن حجاب نى چنان مرگى كه در گورى روى مرگ تبديلى كه در سورى روى مرد چون بالغ شد ، آن طفلى بمرد رومئى شد صبغهء زنگى سترد خاك زر شد هيئت خاكى نماند غم فرح شد خار غمناكى نماند پس قيامت شو قيامت را ببين ديدن هر چيز را شرط است اين تا نگردى اين ، ندانيش تمام خواه آن انوار باشد يا ظلام عقل گردى عقل را دانى كمال عشق گردى عشق را بينى جمال و در ابيات مشهورش چنين آمده است : از جمادى مردم و نامى شدم وز نما مردم ز حيوان سر زدم مردم از حيوانى و آدم شدم پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم حملهء ديگر بميرم از بشر تا بر آرم از ملايك بال و پر از ملك هم بايدم جستن ز جو كل شيء هالك إلا وجهه بار ديگر از ملك پرّان شوم آنچه آن دروهم نايد آن شوم